رضا قليخان هدايت
980
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همه لبها گشاده همچو صدف * همه سر در كتف كشان چو كشف همچو فرعون شوم گردنكش * برده نقبى ز آب در آتش تنشان همچو ساحت ساحل * دلشان همچو باطن باطل همچو خرگوش خفتهء بيدار * همچو مصروع ماندهء بيكار گرچه زين گونه با شره بودند * قابل نقشبند شه بودند هر نهنگى در او چو كوه بلند * همه حاكمكش و مخنث بند در سؤال و جواب با راهبر خود گفته وان نهنگان در او به امر خديو * مى نخوردند جز فرشته و ديو چون گذشتيم از آن منازل حوت * يار و من همچو موسى و تابوت من ورا مركب او مرا مونس * هر دو پويان چو ماهى و يونس چون از آن راه تر برون راندم * خشك بر جايگه فروماندم ز آنكه مر خيمه را طناب نماند * پىسپر پيش خاك و آب نماند گفتمش بر هوا شدن خطر است * نيست اين كار پاى و كار سر است پاى ما كار سر تواند كرد * وهم ما فعل پرتواند كرد گفت كاندر تو راستى زينهاست * ترى تو هم از كژى اينهاست مرد چون تر شود جبان گردد * تير چون كژ شود كمان گردد گره از چوب خشك در گردد * كژ كند كودكى چو تر گردد مردم تر ز محنت آرد رنگ * آينه تر شود كه گيرد زنگ جزو اينها به كل اينها ده * تا شوى راست همچو ناوك و زه چون كمانى نماند راى ترا * پر برآيد چو تير پاى ترا آنچه او گفت همچنان كردم * پس از آن جايگه روان گردم روى داديم سوى بالا زود * من او همچو كركس و نمرود چون تمام آن طريق ببريدم * آنگه از پير خويش پرسيدم